المحقق الأردبيلي

761

حديقة الشيعة ( فارسى )

كه مىنشست سخنى از جنيد و شبلى و امثال آنها در مىپيوست و معجزات بسيار بر خود و هر يك از ايشان مىبست و زبان به لافهاى گزاف مىگشود و به دعواى دروغ و باطل ، دلهاى احمقان و سفيهان را مىربود . وقتى از اوقات در مجلسى عظيم جوان شيعى را با پير صوفى ملاقات افتاده پير صوفى به طريق عادت در غرور و خدعه باز كرده و زراقانه چنان كه شيوهء ايشان است به تقرير مزوّرات و مزخرفات زبان دراز كرد تا گفتار ناهموارش به مبحث مكاشفه انجاميد و كلام خام ناتمامش به دعوى دانستن غيب رسانيد . جوان شيعى به دو زانو در آمده گفت : من شنيده‌ام كه حضرت اللّه تعالى در كلام مجيد چند جا اشاره به اين فرموده كه غيب را به غير از او - عظم شأنه - كسى نمىداند ؟ پس كافر آن كسى است كه قول خدا را رد و سخن شما را باور كند وا عجبا از سخت‌روئيهاى شما قوم بىحيا كه از خدا شرم نداريد و به اين طور دعواها زبان مىگشائيد و به آن اكتفا ننموده نسبت دانستن غيب به كفار هند و سند مىدهيد . پير صوفى گفت : ما دليل داريم بر اينكه كافر و مسلمان غيب مىدانند و رازهاى پنهان از لوح دل مىخوانند . جوان شيعى پرسيد كه آن دليل چيست و شاهد بر مدعاى تو كيست ؟ پير صوفى گفت ، دل مسلمان مانند آب است و دل كافر مانند بول و چنان كه درين دو آب روى مىنمايد ، در دل كافر و مسلمان چيزى پنهان نقش مىبندد و رازهاى نهفته صورت مىپذيرد . جوان شيعى برآشفت و گفت : بر آن دل و گل مىبايد شاشيد كه به اين گونه گفتگوها خواهد طريقهء خود را درست كند و اين‌طور مثالها را دليل بر حقيّت مذهب خود سازد . اهل مجلس همه به خنده افتادند و پير صوفى خجل و منفعل شده دم فرو بست و ذليل و خوار و بىاعتبار رفته در كنجى نشست . و ايضا اين فقير وقتى در مجلسى حاضر بودم كه سخن از اين طايفه و دعوى كشف نمودن ايشان مىگذشت ، يكى از خوش‌طبعان كه در آن مجلس حاضر بود